|
غم تنهایی
|
||||
|
جدایی قصه تلخی ست که از نامش گریزانم |
||||
|
درباره وبلاگ
سلام من غزل هستم دختری از شهر نارنج متولد اردیبهشت 1365 مرسی از این که به وبلاگ من سر زدید خواهش میکنم نظرهای نازتون رو از یاد نبرید
فهرست اصلی دوستان
نوشته های پیشین
|
خيال نکن نباشي بدون تو مي ميرم ، گفته بودم عاشقم حرفمو پس ميگيرم ، خيال نکن نموني کارم ديگه تمومه ، ليلي فقط تو قصص جنون ديگه کدومه ، کي ميگه تو نباشي ستاره بي فروغه ، بزار همه بدونن که عاشقي دروغه ، تو برده اي مي خواستي که حرفتو بخونه ، به پاي تو بسوزه براي تو بمونه ، عروسکي مي خواستي رو طاقچتون بکاريش ، وقتي بازي تموم شد کنج اتاق بزاريش ، ديگه براي موندن اتاق تو شلوغه ، عروسکها بدونين که عاشقي دروغ !!! برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ ... که دیگر بر نمی گردم تو بودی آسمان من ، غمت همسایه قلبم ولی خورشید چشم تو ، به بام دیگری سر زد قسم بر سوز پنهانم ، تو را دیگر نمی خواهم که از باغ دو چشم ، تو پرستوی دلم پر زد در آن غمگین غروب سرد ، تو از شهرم سفر کردی نگاهم در افق ها ماند و من افسوس می خوردم شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد و من از تو جدا ماندم ولی ای کاش می مردم برو دیگر که دل از غم رها کردم ، خداحافظ ... که دیگر بر نمی گردم ... میدونم سرت شلوغه نگو نه ! دیگه عشق تو دروغه نگونه ! میدونم ستاره های عشق تو دیگه سردو بی فروغه نگو نه ! من از اون چشمات اینو خوب میخونم تو دلت یه چند روزی رو مهمونم اگه گنج قارون رو بهت بدم دست من نمک نداره میدونم میدونم دوسم نداری نگونه ! یه عشق دیگه ای داری نگو نه ! میدونم یه روزی از همین روزا میری وتنهام میذاری نگو نه ! با غریبه ها نشستی نگو نه ! صد دفعه توبه شکستی نگو نه ! با دل عاشق و بی قرار من عهد عاشقی نبستی نگو نه ! نگو درس عاشقی نمیدونی تو که قصه ی منو خوب میدونی تو شبها چندتا ستاره بشمارم یه ذره این دل و قابل بدونی ؟ فکر تو را چرا کنم؟ خيال باطل شده اي حرف تو را چرا زنم؟ سراب کامل شده اي فکر مرا چه مي کني؟ حرف مرا چه مي زني؟ تو که براي لحظه اي پيش دلم نمانده اي شعر مرا نخوانده اي جواب نامه ي مرا نداده اي ! نداده اي ! از اين خيال بيخودي چرا جدا نمي شوي ز دام خواهش دلت چرا رها نمي شوي؟ تو که نديده اي که من چگونه بيقرارتم به هر کجا که مي روي چو سايه در جوارتم تو که نديده اي که من تمام شب نخفته ام وز غم آتشين خود سخن به کس نگفته ام برو برو که من دگر از عاشقي خسته شدم نگاه کن به کنج اين قفس ببين که مرغ پر بسته شدم برو برو فکر مرا مکن دگر حرف مرا مزن دگر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط غزل در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 14:21 موضوع: | لینک ثابت
دلم سوخت بر حال دیوانه ای که می گشت بر دور ویرانه ای دلی بی قرار وسری پر خروش همی خواند این شعر دیوانه وار دلا با کسان آشنایی مکن اگر میکنی بی وفایی مکن به هرکس که لاف محبت زدی زاو تا قیامت جدایی مکن
نوشته شده توسط غزل در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 13:52 موضوع: | لینک ثابت
دارم یاد می گیرم فراموشت کنم در کلاسی که نه معلم خوبی دارد و نه شاگرد سربراهی . دارم نداشتن همیشگی ات را دیکته می کنم . روزی هزار بار می نویسم اما نه چشمم به کاغذ و قلم است نه این دل بهانه گیر تنهایم . دارم یاد می گیرم با خاطره بودنت زندگی کنم نه با حس حضور آبی ات تا همیشه تا هروقت که او بخواهد . تا ابد . دارم یاد می گیرم که بفهمم زندگی چیزی جز شکستها . افتادنها و برخاستن های پی در پی نیست . نردبان زندگی ام دیگر آنقدر بلند شده که مجبورم پله ها را دوتا یکی کنم ولی انگار از رسیدن .... خبری نیست . هرچه بالاتر می روم در خاطر دیگران کوچکتر می شوم ولی این اصلا مهم نیست . هرچه می دوم کمتر می رسم و این هم مهم نیست . دارم فکر می کنم هنوز چیزی وجود دارد که آنقدر ارزش داشته باشد که بخاطرش اشک بریزم . اشکی که یک روز به پای تو ریخته شده بود . اشکی که متعلق به تو بود و نه بی وفایی دوستان سهل انگار و نه این زمانه بی رحم ناماندگار هم اگر می خواستند نمی توانستند درش بیاورند . شاید خسته باشم این روزها . شاید چیزی بادم نیاید . شاید تمام گذشته و آینده را فراموش کرده باشم ولی یادم نرفته هنوز ... منتظرم
نوشته شده توسط غزل در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 17:46 موضوع: | لینک ثابت
نوشته شده توسط غزل در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 20:7 موضوع: | لینک ثابت
گذشت بی وفایی در سرای بی وفايان عشق جوييدن خطاست...بر در هر کس به جز حق بندگی کردن خطاست...... اين جهان ميدان جنگ عقل و نفس آدمی است...پس زمام دل به دست مرکبش دادن خطاست..... عمرمان سرمايه کسب و تجارت در جهان.... در گذرگاه زمان يک لحظه خوابيدن خطاست............... پاکی و صدق و صفا را همره کارت بدار.... در مسير زندگی بر مکر دل بستن خطاست................... پند مردان خدا را مشعل راهت بدار ...... در ره عشق و سعادت پند نشنيدن خطاست ................. هر شکستی توشه پيروزی و اميد هاست..... از شکست زندگی چون موش ترسيدن خطاست...... زندگی گه تلخ و گه شيرين چه بايد کرد ساخت..... چون به ياس و نا اميدی روی آوردن خطاست..
نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 20:45 موضوع: | لینک ثابت نا امید وصال
چرا با این که میدانم نصیب من نخواهی شد عبث با تارو پود دل برایت خانه میسازم
نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 20:38 موضوع: | لینک ثابت
دل پر خون
وقتي از كسي كينهاي به دل ميگيري در واقع دشمن را به قلب خود راه داده و براي او جايي تعيين كردهاي. سعي كن خانه دلت را تنها از دوستان پركني و هرگز گوشهاي از آن را در اختيار دشمنان نگذاري
نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 20:28 موضوع: | لینک ثابت دوست داشتن که گناه نیست
اگر آنروز می دانستم که در قلبت پرپر میشوم روزی هرگزدل نمی دادم به تو اینگونه با مستی که هستی را فدا سازم برای قلب نا چیزت خزان شد قلب من با آنهمه برگ وبهارش خشک شد پژمرد آن گلهای نوپایش کنون با قلبی از اندوه وحسرت آرزومندم که برگردم به آنروزی که از زنجیرو عشق و آرزوهایت رها بودم ولی افسوس .... ولی اندوه ...............
نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 20:16 موضوع: | لینک ثابت غرور دلتنگ نگاتم |
|||
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
||||